تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من

چینی نازک تنهایی من

هماره سبر

خیابانهای هراس..

آویخته رد پای نگاهی

و خاطره بی تردید کفشهایت...

در زمزمه ای دور گم شدند...

صراحت حقیقی درد

مرا به "رنج" میسرود

مرا به "رنج" میسرود

--------- -------------

لهجه قربتت با نسیم

لحن گفتارت با دل

و سالیان سال... کرانه های عبور

مرا در پنجه ی بهارینت سبز کرد

کجاست فصلی که بود؟

ابری که گریخت؟

دلی که طوفان شد؟؟

--------- -------------

ای بوسه های شرمگین غبارینه

ای رازهای تراویده به باغ

ای التماس جاودانی تن

مرا لحظه ای...

کرشمه ای

به یاد آورید!

مرا بر کاجهای همیشه سبز دستها تان

بر قله های تابنده کوه هاتان...

زیر پر گیرید..

پ.ن.شت:در دوردستهای ذهن تصویر های گم پیدایند... یکی از ان همه رنگها و بیرنگها تویی که جان داری.. این روزها به یاد پارینه های بودنت... زنده شدم... از نو

شناختمت به جادوی لحظه های دلتنگی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 17:7  توسط هولیا  | 

کژالی که در تب چشمهایت گریخت

بی گمان دل من بود...

که نه می رفت و نه می امد

بوی ختن میدهد انگار  شکوه عشق

....... .......

آی....

چقدر دور مانده ابادی ازین پرغبار تن تنهایم

و من خسبیده به جای. ارام و تنگ دل

در خود به قعر میروم.یا  به عرش؟؟..

هنوز کژال چشمانت....

تیز پای و گریزان...

خاطره چشمانم را به خاطر دارد...

هنوز عمری به پایت...

به نامت. اشک  میریزم...پیر و پریش...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 15:25  توسط هولیا  | 

ازین عمیق حزن..

دل ترک خورده ی من

که نه نوشدارویی شهد شفایش

و نه آسمانی رفیق راهش...

برای تمام بود و نبود های جا مانده

در حضور تو...

گریه می کنم

و مرا به تلخی هر چه  درد

و مرا به  فنا شدن در آوار بی کسی هایم

سو گند!!

ازین کنج تنها.. رها یم کن..

-------- -------------

رفیق.. رفیق گم شده در لابلای گذشته

سرود نای و کتاب حافظ و فال

و گوشی برای ناشنیدن مویه هایت

به که الهام میشود؟

اینهمه بار

ادبار؟؟

---------- ------------------

و خیابان خراب...

تو خراب

مست و پریش

خط  گنگ تو در ذهن

لال می ماند

کبود. کبود به صراحت یک مرگ

در تو میشکند

هر انچه "امید"...

پی.ن.شت:گاهی شرزه های تازیانه غم مینگاردت چو نقشی بر مرداب..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 15:0  توسط هولیا  | 

به روز که نبودم"

آمدی..نوشته های کاغذی ام از گل سرخ بویی نداشت

نه رنگی .نه لعابی...

فضای خاک گرفته دلم.. از شمیم "روزهای عاشقی"...

خالیست..

اینجا هر واژه. دیگر عطر گلاب و قمصر نمیدهد

بوی رنج...اتا قک دلم...

من پیوسته به تکامل میرسم

با کلمات دوزخی تقصیر و اعتراف

اینجا هر روز روز من است

زمزمه هایم درد عشقی کهنه...

که خاک می خورد

آه.. من به تکامل رسیده ام

چون اسب...نحیبانه شیهه میکشم!

پی.ن.شت:باید روی هر دلی پا گذاشت.روی هر صیحه ای مرهم..با رقص فریبناک تن و حس دشمن شد

ای واژه های مستور و معمول من..دیگر قاصرید.. از هرای درون..

نقشی که میکشید...آواز کبکان کشیده در بند است....

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 0:16  توسط هولیا  | 

حرفهای ناتمام من...

لای زرورقهای کهنه دلت جامانده بود...

درختهای نارنج امسال گل نمی دهند

بوی آشنای یاس

و حزن باغ...

در ریشه های شکسته حیاط..

پیدا بود..

---------- ------------

من در مرز دلتنگ عشق همه کتاب های شعر را دوره کردم

خانه از بوی نسیم تنت پر بود

چشمهایم بهانه باریدن داشت...

همه قافیه ها به سبکی باران میبارید

همه شانه ها در تکانش هق هقی گم میشد

و دلم... زخمهایش را در در مرهم خاطره هایت

با آواز قناری تنهایی زمزمه می کرد

چقدر برای "جدا شدن" زود بود!

چقدر برای پریدن.اسمان تو کوچک؟؟

---------- -------------

دلم نقشه جغرافیا نبود..که در

اتصال آبهای سرگردان..

خلیج بسازد.

اما در تو  حس بی مرزی ..."

از تراویدن ...رفتن...

و گسستن ...

یافتم..

--------- ---------------------

کبود اشکهایم... در نغمه های روح

ترا زنده کرد..

چون تصنیف کودکی در سوت

آزادی

----------- ---------

پی نوشت:

نوشته های اخرم برمیگردد به زمان تو.. به چشیدن خوش حس بلعید نت..

ای احساس سرخوشانه ی غم....حضور هماره ات مبارک.. که اغشته به تو زندگی را

چون شتری نواله می کنم.!!+تو در این .... نقطه چین گم شده من!!

کاش بفهمی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 23:2  توسط هولیا  | 

با خیال تو...

جامانده های یک  شور شکسته

در سرمه دان شب. شعری ریختم به پهنای

همه..غمهای دلم...

با تمام اندوه های ملموس

با کشف بیهوده بودنم

ترا در انعکا س بوسه های ماه...زنده یافتم

خواب ..رویای مرا غرق کرد

چون زورقی تنها

آسیمه سر و حریص گرداب خاطره میجستم

هیچ دستی به ساحل

یا کورسوی فانوسی مرا نشناخت..

ترا در ژرفای آبهای سیاه حقیقت

رها کردم

بگذ ار در مرداب "ذلتنگی ها"

با هم بمیریم

باهم.

زیرا که خاصیت عشق رفتن است

نماندن!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 22:44  توسط هولیا  | 

ستارگی" .. اخر کار ما بود...

"در آسمان اوج گرفتیم..

با بالهای برفی فرشته ای آمیختیم...

در رویای آسمان  سودای آبیها را ..نوردیدیم

ازین همه "گاه" و " آگاه"...

تا کجا.. کوچیدیم؟؟

-------- ----------

ترانه ای با صدای باد میگوید:

عشق رفتنی است!

و من با نگاه تردید.همه سنگها را رج زدم

کتاب پوچ زیستن

فسانه بود!

من در باورت ... به دیوار  رسیدم

و عشق آن خاطره افلاطونی ما

لای  پینه های کتاب .بسته شد

حواشی تب

بیقراری خرگوشناک زمینی ما بود...

ترانه ای در گوش باد می وزد

یاد سالهای رفته بخیر

یاد خرزهره های یاس نما

تا بحال . به این خشونت... از

عشق... نگفته بودیم

فریاد.!

--------"لعنت به تمام روزهای فراموشی باغ . در هرزگی جوان شکوفه هایش.."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 16:45  توسط هولیا  | 

آخرین نگاهش... در تلاقی عمیقم

خانه کرد..

آخرین خنده اش آویزه گوشم شد...

و من چقدر برای این حادثه .."جوان " بودم و  خام

سپری کردن "بی او" جانکاه...

دردی در من زاده شد

جوانه ای ز تردید و محک

و باز  عصیان روزمرگی که می آمد.. و میرفت

در انتظارم

چقدر خالی این ساعت هشیار و عاشق سخت است؟

چقدر من در اوج احساس

به حضیض میرسم

در نهایت عادی شدن...

چه می خواهم؟

چه می خواهد؟

بیهوده مینگرم...

رفتند..

خاطره ها...

m  struggle in the deepest hole of my feeling .

m alone any time.but

the chaines of passion pulls me to everywhere.

what a pity ... dosnt underestand me

a statue of kind still is shining and

.... dosnt know

me

me and all of my heart.....

a canary sings" dumb and deaf

thats my toung

thats my toung... who knows

................

 دلم می خواهد.تنها بگریم

دلم می خواند... بیدریغ و سهم

همچو گذشته های در نبرد

در نبر د با درونی ترین لایه های احساس

مثل پرنده ای شکسته در آغاز

یا دیوانه ای خندان.. و در زنجیر...

..............................................باز می نویسم

تمام انگشتهای  دل من تاول زده است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 22:7  توسط هولیا  | 

برای تو که خالی از غمی.یا نه نمیدانم...از غمهای هنجار.. در مرور بی کسی ام که میرود. ز دست..می نویسم.... .در هرکجا .ناکجای جان عطر صدایت" زمزمه میشود در گوش جان... ترانه ای در سوز آتشینش.. که می گدازدم...دلپذیر و گناهکار..هشیار و ...دیوانه سر.

و من در رقص افشان گیسوان خاطره .. ترا در اتصال مهر چون خورشید میبینم.. و خویشتن را فریادی که در سکوت جان میسپارد....و تو "چه میفهمی؟"از اینهمه ادبار و سردرگمی؟جز "نقش هوسی گذرا در روزمرگی ات"؟؟.. مینویسم .. و نمی دانم که میپذیری یا نه؟ در ادراک تو پرندگان خنده و عشق" جان دارند... در احساس تو"عاشقان روح" ژنده پوشند!!

ای "عصیانی دست ها و لغزشها" ای حرکت دوار فکر های شیطانی"... از کدامین نیمه را امده اید که مرا درشبان تیره خود ارزومندید؟ از کدامین کوره راه جنون... روحم را به تاراج میبرید؟؟ به کدامین گناه ناکرده رو کرده ام که مستحق نبرد میان "نفس و روحم"؟...........

طلب مکن مرا ای بخت برگشته ز  دیدارم......

نوا نوای فریب بود... در غربتم شبی که پدیدارم....

گاهی عروج میکند این جان خسته  ز غوغایم

گاهی تمام حضور پلیدت اغشته به جسارت اوارم.....

اری!و من.. حیران نگاهت... اکنده و ناکام خواهم مرد ... در بیکسی احساسم که نخواهی فهمید... وندانی دانست...پرنده من...بیگمان بالهای پروازت در اشتیاق آشیان ی دیگری خواهد فرود.......

.................و گاه حسی دگر در ملاطفت با من شعله بر میکشد...

ای خیره سر دمی به لهجه شور بنوازم ترا...."...

و این آغاز بیکسی ست...

-------- -------------------------

می خواستم به لهجه لاتی عشقم نامه ای سرایم چو شعر سپیدی

برای پرنده ای که شکسته بود بال اوازش

یا حنجره پروازش...وقتی که مخلوط میشود هرچه بود و نبود...هر کلمه در استطاعت واژگان تنهایم

و من... در میان این زنجیرهای "بود و نبود..." در اسارت عشق و عصیانم...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 22:56  توسط هولیا  | 

بگذار در سایه شب هایم خورشیدی بدمد

به سبکباری اوهام..

طعمهای تلخ .. زیستن در حلاوت حادثه ای کوتاه

به بار بنشیند...

بگذار این جام آخرین از مضراب نگاهت شراب گیرد...

در لابلای بی مهری دنیا هامان

به رسوایی سر برکشد...

بگذار این شرنگ مستانه  سر... صراحی نگاهتر اآشیان شود..

طاقی بلند نگاهت لبریز شکوه باد..

بیکسی عشق.... یا حس یک ترانه

مجنونی من... در زخم یک شمشیر

تجلی میکند...

یاد من در شمیم  رقص موهایت جان میگیرد

ترانه ای به عطوفت یک

یاد

یادی برای همیشه

میسپارمش به خندق دلم

زنده به گور...زیرا که عشق....

ممنوع است...

پ.نوشت"شاید هیچگاه جرات  پرواز کردن نباشد.. برای ان روزها که ترا نمیفهمند.. برای آسمانی که آبی اش.. در حصار نگاه های منتظر افول می کند... و ترا به اسانی می بلعد...و تو فقط یا شعر سهراب . با صدای شکیبایی. با فال حافظ زنده می مانی... و زخمی در درون که می خوردت و در سکو ت تو دیگران گمان می کنند که خوشبختی.......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 13:31  توسط هولیا  |