برای تو که خالی از غمی.یا نه نمیدانم...از غمهای هنجار.. در مرور بی کسی ام که میرود. ز دست..می نویسم.... .در هرکجا .ناکجای جان عطر صدایت" زمزمه میشود در گوش جان... ترانه ای در سوز آتشینش.. که می گدازدم...دلپذیر و گناهکار..هشیار و ...دیوانه سر.
و من در رقص افشان گیسوان خاطره .. ترا در اتصال مهر چون خورشید میبینم.. و خویشتن را فریادی که در سکوت جان میسپارد....و تو "چه میفهمی؟"از اینهمه ادبار و سردرگمی؟جز "نقش هوسی گذرا در روزمرگی ات"؟؟.. مینویسم .. و نمی دانم که میپذیری یا نه؟ در ادراک تو پرندگان خنده و عشق" جان دارند... در احساس تو"عاشقان روح" ژنده پوشند!!
ای "عصیانی دست ها و لغزشها" ای حرکت دوار فکر های شیطانی"... از کدامین نیمه را امده اید که مرا درشبان تیره خود ارزومندید؟ از کدامین کوره راه جنون... روحم را به تاراج میبرید؟؟ به کدامین گناه ناکرده رو کرده ام که مستحق نبرد میان "نفس و روحم"؟...........
طلب مکن مرا ای بخت برگشته ز دیدارم......
نوا نوای فریب بود... در غربتم شبی که پدیدارم....
گاهی عروج میکند این جان خسته ز غوغایم
گاهی تمام حضور پلیدت اغشته به جسارت اوارم.....
اری!و من.. حیران نگاهت... اکنده و ناکام خواهم مرد ... در بیکسی احساسم که نخواهی فهمید... وندانی دانست...پرنده من...بیگمان بالهای پروازت در اشتیاق آشیان ی دیگری خواهد فرود.......
.................و گاه حسی دگر در ملاطفت با من شعله بر میکشد...
ای خیره سر دمی به لهجه شور بنوازم ترا...."...
و این آغاز بیکسی ست...
-------- -------------------------
می خواستم به لهجه لاتی عشقم نامه ای سرایم چو شعر سپیدی
برای پرنده ای که شکسته بود بال اوازش
یا حنجره پروازش...وقتی که مخلوط میشود هرچه بود و نبود...هر کلمه در استطاعت واژگان تنهایم
و من... در میان این زنجیرهای "بود و نبود..." در اسارت عشق و عصیانم...