تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من

چینی نازک تنهایی من

هماره سبر

امشب برای همه آوازهایت

بی انتها .گریستم.

غم بهانه بود.و..باکره حس من در تلاقی تو

سرود دلتنگی می خواند..

امشب کوبه کو. منزل به منزل خواب مشوش پروانه های ترا

به معبران رویا زمزمه کردم

ای نهایت خاطره در معمای درد گون زیستن

امشب ترا...

به سفره اسمانی دل

وام خواهم داد...

تا ژرف بیابمت...

----- --------------- ---------

نزدیک صبح بود.

و علیق بامداد هرم نفس های خیالت را

وزیدن گرفت.

تاریکنای شب پرید

عطر تمنا مرا مست چون گلبوی پیراهنت

شکفت.

یوسف وار..

من عشق" را عارفانه دیدم.

--------------------------- -------------

به زلالی یک . تو.

به آبی ابیهایت. و نقشهای زیبایت

روح تراوایت. بوییدمت عمیق

چون گلاب سیب

مشک تو. بوی ختن نمیداد.

به زلالی یک .تو. تو در نجابت حرف

 

ندیدم هیچ!

ای ناب . نایاب.

برترین آسمانی من

                             بیداد می کنی.........عشق.!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 16:13  توسط هولیا  | 

ای حضور دوباره آهنگهای من

شب تار است و قلندران احساس

بی پروایند.

شب تاریک است و بلبلان حنجره

عشق را خواب کرده اند.

اما من هنوز

به برکت این حس اهورایی

شعر!------

هشیار و سبزم

سبز

----------------

عشق محدود میشود اما معدوم نه

به پای سبزینگی قامتت ای بلندا

روزها می گذرند

و شب های طولانی حرمان در انتظارت

ترانه ای خواهند سرود از ازل

وقتی که سرشاری سینه هامان

درفش فتح را بوسه زند

تو می آیی

ارام نه بیقرار و شتاب الود

سرفراز و پایناک..ازادی!

---------- ----------

ای سفرهای مجازی   کوله بار اختصاصی. ای طلوع مغربانه .ای جوانه .جاودانه

عندلیب فکر من در لحظه های عارفانه .می کند غم را نشانه بی  بهانه.

دوستانه.گر تو اهنگی کنی پر.

میکنم غم را مسخر.تشنگیهای مکرر.میشود دور از زمانه

عاشقانه

عاشقانه.....

----------------------------------

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:23  توسط هولیا  | 

ای مانده ای حزن در گلوی من

ای پیچ اواز ای پروانه های من

افسانه های من!

من عاشق یا صادقم از

غم دقایقم...یا عمر عمر....

دل خسته اندوه وار ساعت بر باد رفته ام؟

آیا  تبار من .از غم سرشته شد

روز الست

هست

یا هست من مباد از غصه رسته شد؟

در کوبکوی عشق می گردد این غریب

با ساقه های یاس

با پونه های دل

عشق جنون شعر

با شعر زنده ام..

در کوبکوی عشق آواز خوانده ام...

------------ -------------------

آلاله های دشت دلت

در رامش باد

 با ناز می رقصند...

گلبوته های بی داغ  در بهار امسال چراغانیست...

----------- --------------

و شاید طرح لبخند تو

                          از این عمیق کم رنگ

حاشیه خواب خاطره هایم را می لرزاند

به جوششی .که عشق می نامم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 19:59  توسط هولیا  | 

یکی شدنت در دست

  یکی شدنت در دل

آیا میشکفاند نغمه انگشنتان ما

آواز همصدایی را؟؟

----- ------------------

ابرها در تلاش باریدنشان

 برزمین های تشنه

بر زمینی های نشئه...

 

نقش چشمهای آرزویت را خوب به خاطر دارند...

بیا برای سرسبزی باغ دعایی بکنیم.

------------ ------------

افتاده ساقه ای از ارتفاع عشق...

آنگونه پاییز با رقص قلندرانه باد می اغازد

افتاده در خزان

با بوسه های  زخم

مردانه بی گناه

انگونه مرگ می فکند عشقی به ریش

اما کجاست  رنج عدالت به عاقبت؟

رنگی در نهایت بیرنگی!

او سبز بود

او هماره سبز بود و بیدار

آن ساقه ای کز ارتفاع عشق

سرنگون میکنندش!

اما نمیدانند

عشق ریشه دار است

عشق ریشه دار است....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 10:49  توسط هولیا  | 

امدم خاموش در آغو ش مرگ

 

چهره تلخش نشانم داد و گفت"

 

وقت رنج و وقت درد و التهاب

 

گر مرا دوری کنی یادت کنم

 

آن شب تار و عبوس و ترسنا ک

 

آن شب عاجز که  دیدم ایه ای

آیه ای از التهاب و انفجار

 

خون و خون و چشم هایم بیفروغ

 

مژده ناقوس های پر مهیب

فصل پیکار تنم با دیو مرگ

 

اشکها یم ناشکیب و درد ناک

 

می تراویدش نفسهایم کبود

 

میشنیدم قصه آکنده دود

 

رنگ مرگ و پیچش بیماری است

 

ای خدا آماده  جانم خالی است

 

-----    ----------  --------

 

این حلقه را بگیر و بیا

 زنجیر های دعا

      در التماس دستهای آویزان

چون شعله ای بدامان سیاهیست...

 

در من شراره ای می شکفد

تا دمان صبح

ای آرزوی جاری حاجات

ای "شفا"

یا من اسمه دوا و ذکره شفا"

------------ --------------

"لبخند تو خلاصه خوبیهاست"

ای آفریدگار من

ای در طلوع عشق در هر نفس

ترانه صبحم

حضور توست....

 <شبی هراسان و توفناک بود با دست و پنجه ای نرم کرده با مرگ... ار بد حادثه ها..به بیمارستان روانه شدم.>

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 21:1  توسط هولیا  | 

طعم چشمهای من امروز

بوی بیرنگ سی و  چند اندی سال …

آینه را ترس نیست

از دیدن

از دیدن و ناشکفتنش

 رویی که پیر میشود

دستی که می لرزد

روزهای رفته... نگاه کن

 

جا مانده است

عطر جوانی لابلای موهای من

امروز که زاده شدم

در خلوت  خویش

افسانه خواهم شد

و خواهی ...

هیچ نماند به یادگار

هیچ نماند به یاد گار

 

نه آینه ای  در گفتگو

نه شعله ای ز شور جوانی

یا لغزشی از هجای آرزو...

آه ای عبور بی پایان

اه ای کشاکش لحظه های بی درنگ

 

دستی که می رقصید

انیس خام خاک شد

رویی که زیبا بود

اسیر شام سیاه شد

امروز..

امروز...

زاده شدم

فردا را چکار باید؟؟

<بمناسبت ثبت بی غوغای من بر جریده عالم>

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:20  توسط هولیا  | 

شب بی گفتگوی پنجره ای خموش

با هزار جادوی قلم

در شناوری واژگان ترد

کلاف ذهن میبویم .. چون سیبی سرخ

در جاذبه عشق که می افتد

تا ترانه ناگاه شعر  ... جاری شود.

و حریم سبز بوته های بیت

در آتشدان شعور

ترا به قاب کشد

ای طلایی ... ناب من

ای شعر!

*******

شانه هایت خیابان احساس من

وقتی که پر میشوم

عشق را

گریه را

پیاده میگذرم...

************

ساده بود باید

ساده عین نسیم که لخت می وزاند

برگ را در باد

 تنها بود باید

مثل درختی تک مانده ماهور....

عاشق بود باید..

مثل مادر.

مثل مادر

مثل مادر....

**************

در ابتدا یک بود.نه جلگه . نه ماه.

نه دریا

نه دیدگانی که خیره شود به نور... و

آفریده شد از بطن..

حوا... آدم

لحظه های آفرینش عشق

مدام شد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:53  توسط هولیا  | 

روزهای رفته

آرزوهای خاموش

 تن دلگیر عشق

   های های دل….

چقدر خسته ام ازین ناسودگی

              چشم های بی تاب من

در وصله های  روح

                        آرامشی می جوید

                       سراب …

آب

… خواب….

=============    

دلبرکم آمده ام تا تنهایی باغ را

با چشمهای بی کس شادی هایت

در نی لبک حزین روح

بتکانم…

آمده ام تا کوله بار سبزینگی های دلت را

در سفر کودکی هایت

خالی کنم.

من اشک می ریزم

من اشک می ریزم

و لطف کودکی اینست

کسی نمی فهمد"!

و تو نیز در عطر پرفروغ لبخند هایت

گم میشوی.

و نمی دانی که معنای "غم"

بغض شکسته کودکیست  که

برای یافتن یک عروسک

میگرید.

و دمی چند در خنده ها شور می آفریند

چواب کوتاهی اشکها و شادی ها

بیهودگی دنیاست؟

یا کوتهی غمناک تجربه ؟

 امروز…آمده ام تا از فرط روح

پرواز کنم.

و بهشت کوچکت را در

لمس دستهای عشق

ببوسم

سیب کوچکم

هدیه کهکشانی ام

ای حلول زندگی ام

شکر پا ره  مهر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 16:47  توسط هولیا  | 

دامن کلماتم

وا‍ژگان  هر گوشه

وصله های شعر من

بی تابی دستهایم

شب است.....

دیجور شبی با خیال بافتن

ناب سپید نظم

از کنج ذهن .....

8888888888888

خوب من هزار بار

خوب لب های  تو –دور-

از فاصله میبوسمت

در خواب من می آیی

از جلگه های لبریز خیال

از کناره شگرف احسا س  خالصم

می رویی                   

می رویی

باورم نمیشود که انگشتهای التماس من

در قربت آرزویت

هجو میشوند

باور نمی کنم  گلخند اشکهای من

پر شور و پر نیا ز

آهوی چشمهای ترا

دنبال می کنند.

ای خوب من هزار بار

"مریم گلی"

از عمق فصلهای زرد انتظار

از کهکشان دور تمنایم

روزی ترا

 نه حباب گونه

بیدریغ

بوسه می زنم

 

ژانویه"

انتهای دلتنگی هاست

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

 حست در امیخته با قند

 بار لبانت الماس گلخند

شکر زده عمق نگاهت

شهد سمرقند

باریده ژرف ژرف مهر تو لبخند

از هر وجودت هر تکه هر بند....

--------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 11:55  توسط هولیا  | 

گرچه بن بست نبود لحظه های بی تو

                    نه سیاهچالی برای افتادن

                                             اما پلک هایم که  غروب می کنند

                                                              اخرین تیر در ترکش

                                ـــــــــزخمه تنهاییهاـــــــــــــ

                                                                مرا به صلیب میکشد!

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

برهنگی های خسته

چشم های بی باران

فانوسهای دریده

 در انتظار صبحی سپید

یک لحظه  .. کابوسهای دژم..

کتابهای ژولیده در پناه تشنگیهای خیال

و حجم  حجم سکون آکنده کاغذ ها و ثانیه ها

بوی نمور تن. تشنه ناسیراب فقر

 

نوشته کناره دل با کبودیهای لغزان  عشق

شیرابه وجود نازیبایش

با دستهای ذهن و عبور تند رمزها

میشکفاند...

گلبرگی از خیال

تو در تو... پیچ در پیچ

بر صفحه ساده روبرویش

نویسنده غمها!

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

شاید وقتی دیگرپنجره

بخندد..

تو بخندی

و ماه.... آن بالا

بال نقره ای اش را آرام  روی شهر  بتکاند...

و من در مسیر استثنایی عشق

ستاره های طلایی را رنگ بزنم

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:53  توسط هولیا  |