نه سیاهچالی برای افتادن
اما پلک هایم که غروب می کنند
اخرین تیر در ترکش
ـــــــــزخمه تنهاییهاـــــــــــــ
مرا به صلیب میکشد!
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
برهنگی های خسته
چشم های بی باران
فانوسهای دریده
در انتظار صبحی سپید
یک لحظه .. کابوسهای دژم..
کتابهای ژولیده در پناه تشنگیهای خیال
و حجم حجم سکون آکنده کاغذ ها و ثانیه ها
بوی نمور تن. تشنه ناسیراب فقر
نوشته کناره دل با کبودیهای لغزان عشق
شیرابه وجود نازیبایش
با دستهای ذهن و عبور تند رمزها
میشکفاند...
گلبرگی از خیال
تو در تو... پیچ در پیچ
بر صفحه ساده روبرویش
نویسنده غمها!
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
شاید وقتی دیگرپنجره
بخندد..
تو بخندی
و ماه.... آن بالا
بال نقره ای اش را آرام روی شهر بتکاند...
و من در مسیر استثنایی عشق
ستاره های طلایی را رنگ بزنم
۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
